![]() |
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی دل که آیینه شاهیست غباری دارد از خدا میطلبم صحبت روشن رایی کردهام توبه به دست صنم باده فروش نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان جویها بستهام از دیده به دامان که مگر کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست سخن غیر مگو با من معشوقه پرست این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت گر مسلمانی از این است که حافظ دارد |
برچسب:
نویسنده: حسن اسدی