انسان را اگر جزیی از طبیعت و موجودی مترادف با دیگر موجودات بدانیم آنچه او را در بین عناصر طبیعی و یا در میان سایر جانوران متمایز می سازد نه طرز راه رفتن،خارج ساختن اصوات از حلق و یا شکل و شمایل او می باشدکه این همه در تمام موجودات متفاوت است ویا حتی در میان انسان هم تا حدودی دچار گوناگونی هایی می باشد بلکه مایه تمیز او از دیگر موجودات عقل و معادلات پیچیده به کار گرفته شده توسط عقل که نام اندیشه می یابد است.زیرا که انسان با استفاده از این امکان می تواند خود را در جریان زمان سیال گرداند و با پیوندزدن گذشته به حال و آینده آنچه را که می خواهد و یا در جستجوی آن می باشد تولید و تحت اختیاربگیردویا با استفاده از تولیدات دیگران خود را به رفاه برساند حتی اگر اجازه چنین بهره برداری را نداشته باشدچونکه او آمده است تا زندگی کند نه آنکه زنده ماند.
اما بایددر نظر داشت که بسیاری از انسان ها با توجه به تمام فرصت و قدرتی که در بهره برداری از امکاناتی که ساخته فرهنگ و تمدن همنوعان او می باشددارند نمی توانندخود را به جایگاه در ک مفهومی زندگی برسانند و با فرو رفتن در وادی گم راهی و یا کج فهمی از آنچه که باید بخواهندو یا آنچه که در جهت تحقق خواست های خود بر گردن گیرندزنده ماندن را معادل زندگانی تصور می کنند و با دل دادن به چرب و شیرین دنیا زندگی را برمی گزینند که در ظاهر انسانی و لی در طبقه بندی مترادف با انتخاب و پیگیری اهداف همسانی بی بدیلی با حیات جانوری بل هم اضل می یابند چنین سقوطی می تواندناشی از سطحی نگری باشدکه از بدو خلقت انسان با او بوده است و در بسیاری از اوقات مدیریت رفتار و حتی فکراو را در اختیارمی گرفته است.
در چرایی مبتلا شدن انسان به چنین شرایطی می توان گفت که انسان در مسیر یافتن پاسخ برای سئوالات نگرشی خود که در دو مقوله زکجا آمده ام و این آمدن برای تحقق چه هدفی بوده است و به کجا خواهم رفت ووطن نهایی من کجا خواهد بود می تواند از دو ابزار مهم شناخت یعنی ذهن و چشم استفاده نماید یعنی او حق انتخاب دارد که به ذهنش مراجعه نماید و هرچه را که با مبادلات فکری او جور در می آید بپذیرد و یا اینکه با دیده بصر موضوع را مورد کندوکاو قراردهد و با یافتن ارتباط بین علت هایی که منجربه پیدایش پدیده شده است دنبال تاثیر آن پدیده و یا تغییر اثر گذاری آن باشد این دو طرز تلقی را که در نزد انسان پندار وبینش نام می نهندمی توان عامل بنیادی در شکل گیری شخصیت افراد تلقی نمود و به نسبت اتکایی که افراد در شناخت و اتخاذ تصمیم به آنها می کنند افرادرا پندار گرا و یا واقع بین و رئالیست نام نهادکه به زبان ساده می توان افراد گروه اول را واقع پندار نام نهادو در تعریف آنها گفت که این افراد هرچه را که به عقلشان درست بیاید واقعی قبول کرده وبه انجام یا اعتماد و اطمینان به آنها اقدام واکتفاء می کنند وگروه دوم را می توان واقع بین عنوان داشت ودر ارائه تعریف از آنها گفت که این افراد پس از مشاهده مورد و یا پدیده بدنبال علت هایی که باعث پیدایش آن شده اندمی گردندتا با یافتن پیوند های موجود بین پدیده ها به مدیریت این ارتباط ها اقدام کندو با زیر بلیط خود گرفتن از طریق تقویت و یا کنترل و حذف آنها روند شکل گیری جریانات را به سویی هدایت نمایند که مطابق با اهداف و منافع آنها می باشد ومسلم است که در بین این دو گروه آنکه خود را محور تمام تحولات و تغییرات می داندو نمی تواند موجودیت واتفاقی را خارج از حوزه حضور و اثر گذاری خود حتی تصور نماید در مقابل سرعت و شدت بروز رخدادها قافیه را خواهد باخت و به طفیلی شرایط و سمت شکل گیری آن تبدیل خواهدشد زیرا که با سطحی نگری نمی توان به متن مسائل نفوذ نمود و با دریافت واقعیت ها به مدیریت و یا کنترل آنها اقدام نمود اما آنکه خود را جزیی از مجموعه ای می یابد که تمام عناصر در آن درتعامل گسترده و رو به تعالی باهم هستند و با کمترین تغییری که در یکی ا آنها بروز می یابد تمام مجموعه دچار تحول وتغییر می شود واین تغییر می تواند برای او مفید و یا مضرر باشد به خود این جرات را می دهد که در شکل گیری شرایط دخالت عالمانه بنماید تا بتواندبا ایجادتغییردر سمت و سوی شکل گیری شرایط آن را در اختیاربگیرد و چیزی را از آن بدست آورد که برای ادامه وکیفی نمودن زندگیش مفید باشد چنین آدمی مسلم است که نسبت به اتفاقات از کوچک و بزرگ بی تفاوت نمی باشد و تلاش می کند که با حضور در متن آنها روند بروزشان را تحت مدیریت بگیرد.تا مبادا با خارج از کنترل رفتن امور مصیبتی حادث شود که کیان اعتبار و حیثیت او را برباددهد و به حق می توان گفت که اگرامروز از انسان تمدنی باقی مانده که می توان نسل انسان را از خطر مصون دارد و به او امید خلافت الله را برزمین بدهدمحصول حضور و فعالیت آدم هایی از نوع دوم قضیه یعنی انسان واقع بین می باشد ودر طول تاریخ حیات انسان هرگاه حادثه ای بروز یافته که حرث ونسل انسان را در خطر انهدام قرار داده محصول حاکمیت آدم های سطحی نگر و ساده اندیشی بوده که خود را محور حیات دانسته اند و فکر کرده اند که اگر آنها نباشند پس جهانی و حیاتی نخواهدبود وچون حیات را منطقی و هدفی مهم و جاودانه وجود دارد و تا تحقق نیابد آنها نخواهندمرد واین چنین بوده که آنها بهر کاری دست زدهاند و هر منکر و مسکری بوده به کار گرفته اند ودر نهایت نه تنها خود نابود شده اند بلکه انسان را چنان دچار مشکل نمودهاند که تلاش چند نسل تنها برای زدودن آثار برجای مانده از آنها به مصرف رسیده است.
برچسب:
نویسنده: حسن اسدی